هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

روز به دنیا آمدن گل زندگیمون

٢٤/٧/٩٢ سلام دخترم، فاطمه مامان . عزیزکم 9ماه تمام دنبال اسم برای شما بودیم ولی اخر اسمت شد فاطمه . فاطمه مامان تو روز عید قربان به دنیا آمدی و شدی حاجیه خانم مامان. دختر معصوم مامان می خوام از روز تولدت برات بگم که برات یه خاطر شیرین بشه . درست از دو روز قبل از به دنیا امدنت مامان دردهای خیلی خفیفی داشت ،بیشتر زیر شکمم تیر میکشید.همیشه دلم می خواست که زایمان طبیعی داشته باشم چون احساس می کنم که تجربه و تحمل  اون  درد واحشتناکه که باعث میشه مادر هم مثل نوزادش پاک بشه و قدر این نعمت بزرگی که خدا بهش داده بهتر بدونه و همینطور لحظه به دنیا امدن نوزادش  با چشمای خودش ببینه. از اونجای که دکتر کریمی گفته بود ...
2 خرداد 1393

بدون عنوان

دخترکم الان که دارم این نوشته تایپ می کنیم شما رو تختت داری با عروسکات بازی می کنی و همش می گی اٍ اٌ .... بعد یه دفعه می زنی زیر گریه ، منم می گم جونم و بلند میشم میام پیشت و عروسکها رو از روت بلند می کنم جات درست می کنم و دوباره شروع می کنی به بازی و من هم دوباره میام شروع می کنم به تایپ کردن . بعضی وقتها هم صدات نمیاد و من برمیگردم میبینم که دارای با دستهات بازی می کنی.راستی امروز وقتی داشتم خونه رو  جارو برقی می زدم،خوابت برد .عزیزم خیلی جارو برقی دوست داری موقع جارو کشیدن فقط به دست مامان نگاه می کنی چیزی نمیگی. بعضی وقتها به این فکر می کنم  که چه کارهای مونده که ما باید با هم انجام بدیم .به آینده فکر می کنم اینکه قرار بشی...
5 ارديبهشت 1393

اولین باری که مامان تنهای دخترش حموم کرد

٨/١٠/٩٢ دخترم امروز ساعت 10 صبح روز یکشنبه است و من تصمیم گرفتم که خودم تنهای حمومت بدم. تمام وسایلت حاظر کردم و دوتای رفتیم حموم البته فضای حموم از قبل برات گرم کرده بودم، بعد یه دستمال نرم انداختم رو پاهام و تو رو گذاشتم رو پاهام ،جات خیلی راحت بود و از ریختن آب گرم رو بدنت خیلی لذت می بردی. برعکس حمومهای قبلی اصلا گریه نکردی،منم از فرست استفاده کردم و 2بار بدنت لیف کشیدم و سرت رو هم 2بار شامپو زدم. دلبندم این اولین تجربه ی تنها حموم دادنت به دست خودم بود که برات به یادگار گذاشتم.  
9 دی 1392

شروع به نوشتن خاطرات کودک دلبندم

به نام افرینده باران و برف و رحمت بی پایان سلام به فرشته کوچلوی مامان حوری دختر نازم مامانی انشاء خوبی نداره و ممکن خاطرت تو رو به خوبی بیان نکنه ولی اینجا قول می دم که تمام سعی خودمو بکنم تا بتونم یادداشتهای زیبا و خوندنی رو برای دخترم به یادگار بزارم. باران این رحمت الهی از دیشب شروع با باریدن گرفته و تا حالا که ساعت 14:10 ظهر ادامه داره و هوا بسیار مطبوع و زیبایی. امروز شما 49 روز از عمر قشنگت می گزره . صبح که پاشدیم با مامان شکوفه بردیمت حمام .از اونجای که هنوز کوچلوی توی اتاق خواب مامان بابا که از همه جای خونه بیشتر گرم حمومت دادیم و الان هم خوابیدی و هر چند وقت یه بار بیدار می شی و من بهت شیر میدم و رو پاهام می خوابونمت . این...
9 دی 1392

بدون عنوان

12/9/92 ساعت 19/11 دقیق بود که من و شما داشتیم با هم بازی می کردیم که یه دفعه صدای وحشتناکی آمد و تما شیشه ها ی خونه لرزیدن . بله این زلزله بود که داشت خونه رو می لرزوند(زلزله به عمق 8کیلومتری زمین و 6/2 ریشتر) من اون لحظه سریع بغلت کردم و همینکه خواستم بلند شم افتادم و شما هم شروع به گریه کردن کردی. حس بدی بود و من ترسیده بودم و این حس هم به تو منتقل شده بود ، تمام بدنم می لرزید .زلزله تمام شده بود ولی من همچنان می لرزیدم . برای دقایقی تنها بودن خیلی برام سخت شد ، هادی این هفته سومار بود و اینکه در قبال تو مسئول بودم .  منم مثل تو شروع به گریه کردم 2تای باهم گریه می کردیم. تجربه بدی باهام پشت سر گذاشتیم . خدا رو شکر...
9 دی 1392

سونو و آزمایشات دوران بارداری

با سلام به نی نی نازم- میخوام تو این قسمت از وب لاگمون تمام سونو و آزمایشاتی که تو دوران بارداری انجام دادم برات به یادگار بزارم امیدوارم که خوشت بیاد و هردوی ما خدا رو به خاطر اینکه نعمت مادر شدن و پرورش یک فرزند به من داد و همینطور نعمت بوجود آمدن از یک سلول و بزرگ شدن به تو داد  را شکر گذار باشیم ا ین برگه اولین آزمایش خونی که برای تشخیص بارداری دادم در تاریخ 1391/12/06 این هم اولین سونو که دادم -رحم حامله حاوی یک ساک کوچک حاملگی است و حدود 6 هفته تاریخ 1391/12/10 دومین سونو که یک جنین زنده و متحرک با ضربان قلب منظم در نمایش جفت خلفی نشون می ده و حدود 13.5 الی 14 هفته تاریخ 1392/01/31 تو ای...
6 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام دختر نازم - دلم خیلی برای در آغوش کشیدنت تنگ شده می خوام هرچه زودتر بیای دنیا و بشی همه کسم - تمام گمشده من در زندگی ، خیلی خسته شدم شکم داره روز به روز بزرگتر میشه و همینطور شما دختر گلم  .چند وقت پیش رفتیم سونوی سه بعدی دادیم و من برای اولین بار شما رو دیدم که تو دل مامانی داشتی تکون می خوردی خانم دکتر استیه ازت یه عکس خوشگل گرفت (به قول خاله طیبه شدی زیبای خفته) و به قول بابا هادی با دیدن عکست وجودت بیشتر حس می کنیم . بابا هادی رفته یه قاب خوشگل هم برای عکس سونوت گرفته که بزاریم روی سیسمونیت. مامانی روز 20مراداد هم علی اصغر به دنیا آمد حالا فقط مونده شما که به جمع  اضافه شی. اون خیلی کوچلو و مامانی خیلی می ترسه که بهش دست...
22 مرداد 1392

حس مادرانه

سلام گلکم امروز 1392/04/12 روز چهارشنبه  وارد 25 هفتگی شدی. من  اولین بار که تو زندگیم مادر می شوم ،حس کردن یه جنین داخل رحم، یه موجود زنده که دائم در حال تحرکه .وقتی از کارهای روزانه فارغ می شم و یه گوشه می شینم فقط به اون فکر می کنم که درون من در حال تکون خوردن و رشد. من مادر شدم نعمتی که خدای مهربون به من داده ، از این به بعد باید تمام وقتم برای اون بزارم .از کار کردن تو بیرون از خونه دست بکشم و برای بزرگ کردن نوزادم شب و روز تلاش کنم حسی که تا به حال نداشتم و حالا می خوام اونو تجربه کنم .بیشتر از هرچیزی کار کردن توی جامعه دوست دارم و اینکه یک فرد مفید باشم البته اینو هم بگم که از خونه داری و همسر داری متنفر  نیستم . ...
10 مرداد 1392